عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دل سوخته بدنام افتاد
صبح بیدار شدم، با دل گرفته.
دیدم باران امان زمین را بریده.
گفتم خوش به حال زمین.
خوابیده بودی انگار.
گفتم «عزیز! پا شو ببین چه بارونی میآد.»
اینا رو یادتونه؟
امروز از صبح به یاد روزهای اول افتادم. با هم بودیم بارون میاومد.
تابستون بود.
اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی
اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی
گناهم را ببخش

این نور رو میبینی که از وسط درخت دیده میشه؟
عزیز دلم، تو زندگیام مثل همین نوری که از بین شاخههای درخت خشک پیداست.
اومدی که همه چیز رو روشن و گرم کنی.
دیشب به این فکر میکردم که پیش از تو من چی بودم، چطوری بودم.
باورت میشه همهاش از یادم رفته؟
تو من رو از بقیه که هیچ، از خودم هم گرفتی.
من رو نه تنها به بقیه، بلکه به خودم هم پس نده، تا ابد بگذار برای خودت باقی بمونم.

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ زهره دریا شدن نداشت
در آن کویر سوخته آن خاک بیبهار
حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت
گم بود در عمق زمین شانه بهار
بیتو ولی زمینه پیدا شدن نداشت
دلها اگر چه صاف، ولی از هراس سنگ
آینه بود و میل تماشا شدن نداشت
چون عقدهای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد!
از کجا که من وتو
مشت رسوایان را وا نکنیم!
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن دون بستیزد؟
کوهها نام تو را میگویند
دشتها شعر مرا میخوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند

آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو، هم آفرین به من
بر شانه ام گذار سرت را که حس کنم
نازل شده است سوره ای از کفر و دین به من

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع ؟
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بیجمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
*
خیلی دلم برات تنگ شده.
چند ماه، چند سال قرار است برای هم بمانیم؟
چند شبه که دارم بی اختیار خاطرات این ماههای عاشقی را مرور میکنم.
اون روزهای اول که با خجالت راجع به کار یه چیزهایی میگفتی و من نمیفهمیدم که این همه اصرار برای همکاری میتونه دلیلی غیر از کار هم داشته باشه.
هیچوقت اون جمله که گفتی «یکی باید خودش از چشمهای یه نفر بفهمه که...» فراموش نمیکنم.
یکی - دو بار نگاهی به من کردی که تا دم مرگ هم تصویر اون نگاهها رو فراموش نمیکنم.
شب قبل از اینکه با هم حرف بزنیم، پرسیدم میشه بگین چه کاری با من دارین؟
راجع به چی میخواهید صحبت کنید؟
به من گفتی، میدونید دیگه!
اون روز تا ظهر، هنوز تردید داشتم که سر قولم بمونم یا یه بهونهای بیارم و نیام.
نمیدونم اون روز از چی اینقدر مطمئن شدم.
اومدی با یه لباس سفید، یادته؟
از من خواستی حرف بزنم؛ گفتم موضوع بحث رو بگین، من هنوز نمیدونم قراره راجع به چی صحبت کنیم.
با شیطنت جواب دادی، یعنی نمیدونین برای چی اینجا هستیم؟
روز گرمی بود.
تب کردم، نه از گرمی هوا، از سنگینی حرفهایی که میشنیدم.
گفتی چی میخورین؟ گفتم فرقی نمیکنه چی باشه، فقط یه چیز خنک.
حرف زدین، شنیدم.
حرف زدم، گوش کردی.
من رو رسوندی و بالاخره اولین روز تمام شد.
فکر، فکر، فکر.
مدتی گذشت، یه روز که با هم بیرون بودیم، دیدم دستت رو سوزوندی، موقع آشپزی، به همون اندازه، نه، خیلی بیشتر از دستت، دلم سوخت. فهمیدم که من هم دوست دارم.
گفتم برخوردها تو زندگی بستگی به تعریف آدم از دوست داشتن داره. با آشفتگی گفتی دوست داشتنم تعریف نداره ، "من دوستت دارم"، تا اینجا منو تو خطاب نکرده بودی. حرفت به دلم نشست.
یه روزی وقتی روبهروم نشسته بودی، گفتی میخوام تو چشمهات غرق بشم.
غرق شدی، در چیزی که در تو ذوب شده بود.
.
هر چه گویی آخری دارد، غیر از حرف عشق
که این همه گفتند و آخر نیست این افسانه را
قصه عشق ما طولانیتر از اونه که بشه همهش رو تعریف کرد. نه؟
.
دوستت دارم.
فکر می کردم که بعضی از لحظات این مدت را به خاطر دارم، اما الان متوجه شدم همه چیز تو ذهنم حک شده.
درست متوجه شدین، یه جور خوب، یعنی یه جور بارونی. یه جوری که به قول قدیمیها خدا رو خوش بیاد. یه جوری که دل هیچ کس زخمی نشه. یه جوری که نه تو اذیت بشی، نه من. یه جوری که نه تو مجبور به کاری بشی که دلت نمیخواد، نه من. یه جوری که وقتی همه چیز به خیر و خوشی تموم شد، بارون بیاد، یه بند، تا خود صبح. راستی یه چیزی رو به شما نگفته بودم، با اینکه سنی ازم گذشته، ولی هنوز هم مثل بچگیهام از صدای رعد و برق میترسم. هوامو داشته باش. هم وقتی آسمون غرش کرد، هم وقتی زندگی به ما سخت گرفت. دوست دارم.
به لطف حضور هیچ کس عزیز، من از خوشبختی هیچ چیز کم ندارم.
خدایا شکرت.
خدایا فقط به یه ترتیبی (یه جور خوب!) بگذار بقیه هم بفهمند که خوشبخت و عاقبت بخیر شدم.
![]()
با من بیا به چشمه خورشید رو کنیم
با گریههای سرخ شقایق وضو کنیم
بر لالهزار خون سیاوش چو بنگریم
با مدعی حکایت سنگ سبو کنیم
با من بیا به بام سحر با چراغ عشق
سودای شیخ را من و تو جستوجو کنیم
زخم هزارساله طاسین عشق را
بغضی شویم و صاعقهای آرزو کنیم
از رود زرد و خجسته پاییز بگذریم
تا از بهار عافیتی گفتوگو کنیم
.
هر جا برم با من میآیی؟

خدا - آرامش - خونه - من - محبت - تو - زندگی - خوشبختی - بارون - بارون - بارون.

«چه خواهد کرد با ما عشق» نه، چه خواهد کرد با ما خدا؟
سرنوشتمون رو شب نوزدهم اندیشید، شب بیستویکم نوشت و شب بیستوسوم امضا کرد.
اضطراب بچههایی رو دارم که قراره چند روز دیگه کارنامهشون رو بگیرن.
دوست دارم مقدرات خدا رو بدونم، قبل از موعد مقرر.
هیچ سالی این طور نبودم.

سلام
این سلام، نه به هیچکسِ، نه به همه کس، نه به هیچ آدمِ دیگهای.
این سلام، به خداست.
سلام، خدا
خدایا؛ چرا با این همه قدرت، با این همه دارایی، یه تلفن نداری؟ که آدم وقتی داشت از فشار زندگی متلاشی میشد، بهت زنگ بزنه.
شاید هم داری و ما نمیدونیم.
فرقی هم نمیکرد، اگر هم میدونستیم حتما اگه زنگ میزدیم، یه کسی، یه فرشتهای، گوشی رو برمیداشت و میگفت: خدا وقت ندارن، بعدا تماس بگیر.
یا می گفت: تو اصلا روت میشه با این همه خطایی که کردی از خدا وقت بخوای؟
دوست دارم جسارت به خرج بدم و بگم، بله روم میشه!
من بندهاش هستم، خودش من رو آفرید.
هر چند خدا از این بندهاش، خیلی راضی نیست؛ اما من هستم.
کمکمون کن.
مگه نمیبینی؟
مگه نمیشنوی؟
کجایی؟
تو آدم نیستی که دوست داشته باشی بعضی وقتها خرد شدن کسی رو ببینی.
داریم خرد میشیمها! به دادمون برس.
عالم محضر توست، محضرت برام بیحاضر شده، خودت رو نشون بده.
ابراهیم علیهالسلام تا ندید، یقین نکرد، از من چه توقعی داری؟
خودت رو، مهربونیت رو ، گذشتت رو، قدرتت رو بهمون نشون بده.
منتظرم نذار.

امام على عليهالسلام:
نَوْمُ الصائِم عِبادَةٌ وَصَمْتُهُ تَسبيحٌ وَدُعاؤُهُ مُستَجابٌ وَعَمَلُهُ مُضاعَفٌ. اِنَّ للصائِمِ عِندَ اِفطارِهِ دَعْوَةً لاتُرَدُّ
خواب روزهدار عبادت، سكوت او تسبيح، دعايش پذيرفته و عملش دو چندان است. دعاى روزهدار به هنگام افطار از درگاه خدا رد نمىشود.
(شرح نهجالبلاغه20/299/417)
میبینی، حضرت علی(ع) هم میگه خدا دست رد به سینه آدمی که از صبح نخورده و نیاشامیده نمیزنه. دعا کن.
اگه گره کار باز نمیشه از اینه که ما در خواستنمون کوتاهی میکنیم، نه اینکه خدا نمیبینه.

هر لحظه برای ما طلوعی تازهست
تكبیر به نیت ركوعی تازهست
آن نقطه پایان كه شما میگویید
انگیزه ساده شروعی تازهست
صبا به منزل جانان میرود، ز رفتن دریغ نخواهد کرد
صبا به عاشق نازک دل خبر میدهد، ز آگهی دریغ نخواهد کرد
صبا به شکرانه آنکه قدم بر خانه بختش گذارد، وصال را ز مرغ سحر دریغ نخواهد کرد
صبا به ماه نو میماند و تو بدر کاملی
در این معرکه معشوق تویی، نظر از صبا دریغ مدار
جهان پیش چشم صبا، همه سهل است و مختصر
تو خود که دین و دنیای صبایی، خودت را دریغ مدار
ز شهد و شکرریزی سخنان طوطی است
که لب لعل صبا چون چشمه نوشین است
ای طوطی خوش سخن، شهد و شکر را ز لب لعل صبا دریغ مدار
مکارمی اگر هست، از حسن ظن توست، تو این حسن ظن از صبا دریغ مدار
صبا در آرزوی آن است که روزی قدم به منزل جانان گذارد، بیغم و هراس
در این آرزو ز سیم و زر، ز اشک دیده و خون جگر دریغ نخواهد کرد
.
تقدیم با عشق، به کسی که مثل هیچکس نیست.

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روزِ ماه رمضان زلف میفشان كه فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است
زیر لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یا رب این نقطه لب را كه به بالا بنهاد
نقطه هر جا غلط افتاد، مكیدن ادب است

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار
به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل
نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
کنون که چشمه قند است لعل نوشینت
سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار
مکارم تو به آفاق میبرد شاعر
از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار
چو ذکر خیر طلب میکنی سخن این است
که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی
درباره

فهرست
نوشته های پیشین
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
POWERED BY