تبليغاتX
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
 

یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد

 

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دل سوخته بدنام افتاد


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 0:59 |


تابستون بود

صبح بیدار شدم، با دل گرفته.
دیدم باران امان زمین را بریده.
گفتم خوش به حال زمین.
خوابیده بودی انگار.
گفتم «عزیز! پا شو ببین چه بارونی می­آد.»

اینا رو یادتونه؟

امروز از صبح به یاد روزهای اول افتادم. با هم بودیم بارون می­اومد.
تابستون بود.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 21:2 |


آفتاب مال ماست

آخرش که زمستون تموم می شه،

آفتاب بهار مال ماست،

رو سیاهی مال زغال.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 19:44 |


اگر...

اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

 

گناهم را ببخش


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 19:28 |


تو زندگی­ام مثل نوری

این نور رو می­بینی که از وسط درخت دیده می­شه؟

عزیز دلم، تو زندگی­ام مثل همین نوری که از بین شاخه­های درخت خشک پیداست.

اومدی که همه چیز رو روشن و گرم کنی.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 19:5 |


دل سیر

یک روز بیا دل سیر نگاهت کنم.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 16:9 |


پس نده

 

دیشب به این فکر می­کردم که پیش از تو من چی بودم، چطوری بودم.
باورت می­شه همه­اش از یادم رفته؟
تو من رو از بقیه که هیچ، از خودم هم گرفتی.
من رو نه تنها به بقیه، بلکه به خودم هم پس نده، تا ابد بگذار برای خودت باقی بمونم.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 14:46 |


پیش از تو

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود

اما دریغ زهره دریا شدن نداشت

در آن کویر سوخته آن خاک بی­بهار

حتی علف اجازه زیبا شدن نداشت

گم بود در عمق زمین شانه بهار

بی­تو ولی زمینه پیدا شدن نداشت

دل­ها اگر چه صاف، ولی از هراس سنگ

آینه بود و میل تماشا شدن نداشت

چون عقده­ای به بغض فرو بود حرف عشق

این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 14:39 |


من و تو

من اگر ما نشوم، تنهایم

تو اگر ما نشوی، خویشتنی

 

چه کسی می­خواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد!

 

از کجا که من وتو

مشت رسوایان را وا نکنیم!

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی­خیزند

 

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن دون بستیزد؟

 

کوه­ها نام تو را می­گویند

دشت­ها شعر مرا می­خوانند

 

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 17:13 |


هم آفرین به چشم تو، هم آفرین به من

آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو، هم آفرین به من
بر شانه ام گذار سرت را که حس کنم
نازل شده است سوره ای از کفر و دین به من


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 19:26 |


شمع ها

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی­آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
هم­چنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع ؟
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی­جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
هم­چو صبحم یک نفس باقی­ست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
*
خیلی دلم برات تنگ شده.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 19:46 |


ماه پنجم از چند ماه؟

چند ماه، چند سال قرار است برای هم بمانیم؟

چند شبه که دارم بی اختیار خاطرات این ماه­های عاشقی را مرور می­کنم.

اون روزهای اول که با خجالت راجع به کار یه چیزهایی می­گفتی و من نمی­فهمیدم که این همه اصرار برای همکاری می­تونه دلیلی غیر از کار هم داشته باشه.

هیچ­وقت اون جمله که گفتی «یکی باید خودش از چشم­های یه نفر بفهمه که...» فراموش نمی­کنم.

یکی - دو بار نگاهی به من کردی که تا دم مرگ هم تصویر اون نگاه­ها رو فراموش نمی­کنم.

شب قبل از این­که با هم حرف بزنیم، پرسیدم می­شه بگین چه کاری با من دارین؟

راجع به چی می­خواهید صحبت کنید؟

به من گفتی، می­دونید دیگه!

اون روز تا ظهر، هنوز تردید داشتم که سر قولم بمونم یا یه بهونه­ای بیارم و نیام.

نمی­دونم اون روز از چی این­قدر مطمئن شدم.

اومدی با یه لباس سفید، یادته؟

از من خواستی حرف بزنم؛ گفتم موضوع بحث رو بگین، من هنوز نمی­دونم قراره راجع به چی صحبت کنیم.

با شیطنت جواب دادی، یعنی نمی­دونین برای چی اینجا هستیم؟

روز گرمی بود.

تب کردم، نه از گرمی هوا، از سنگینی حرف­هایی که می­شنیدم.

گفتی چی می­خورین؟ گفتم فرقی نمی­کنه چی باشه، فقط یه چیز خنک.

حرف زدین، شنیدم.

حرف زدم، گوش کردی.

من رو رسوندی و بالاخره اولین روز تمام شد.

فکر، فکر، فکر.

مدتی گذشت، یه روز که با هم بیرون بودیم، دیدم دستت رو سوزوندی، موقع آشپزی، به همون اندازه، نه، خیلی بیشتر از دستت، دلم سوخت. فهمیدم که من هم دوست دارم.

گفتم برخوردها تو زندگی بستگی به تعریف آدم از دوست داشتن داره. با آشفتگی گفتی دوست داشتنم تعریف نداره ، "من دوستت دارم"، تا اینجا منو تو خطاب نکرده بودی. حرفت به دلم نشست.

یه روزی وقتی روبه­روم نشسته بودی، گفتی می­خوام تو چشم­هات غرق بشم.

غرق شدی، در چیزی که در تو ذوب شده بود.

.

هر چه گویی آخری دارد، غیر از حرف عشق

که این همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

قصه عشق ما طولانی­تر از اونه که بشه همه­ش رو تعریف کرد. نه؟

.

دوستت دارم.

فکر می کردم که بعضی از لحظات این مدت را به خاطر دارم، اما الان متوجه شدم همه چیز تو ذهنم حک شده.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 18:44 |


ماه پنجم عاشقی

 

داریم قد می­کشیم، اما

عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد

یا علی


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 17:57 |


دوست دارم

درست متوجه شدین، یه جور خوب، یعنی یه جور بارونی.

یه جوری که به قول قدیمی­ها خدا رو خوش بیاد.

یه جوری که دل هیچ کس زخمی نشه.

یه جوری که نه تو اذیت بشی، نه من.

یه جوری که نه تو مجبور به کاری بشی که دلت نمی­خواد، نه من.

یه جوری که وقتی همه چیز به خیر و خوشی تموم شد، بارون بیاد، یه بند، تا خود صبح.

راستی یه چیزی رو به شما نگفته بودم، با این­که سنی ازم گذشته، ولی هنوز هم مثل بچگی­هام از صدای رعد و برق می­ترسم.

هوامو داشته باش.

هم وقتی آسمون غرش کرد، هم وقتی زندگی به ما سخت گرفت.

دوست دارم.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 17:56 |


یه جور خوب!

به لطف حضور هیچ کس عزیز، من از خوشبختی هیچ چیز کم ندارم.
خدایا شکرت.
خدایا فقط به یه ترتیبی (یه جور خوب!) بگذار بقیه هم بفهمند که خوشبخت و عاقبت بخیر شدم.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 0:45 |


کجا بودی؟

دیشب که بارون می­اومد کجا بودی؟

دلم دیگه طاقت نداره­ها!


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 0:11 |


با من می­آیی؟

با من بیا به چشمه خورشید رو کنیم

با گریه­های سرخ شقایق وضو کنیم

 

بر لاله­زار خون سیاوش چو بنگریم

با مدعی حکایت سنگ سبو کنیم

 

با من بیا به بام سحر با چراغ عشق

سودای شیخ را من و تو جست­وجو کنیم

 

زخم هزارساله طاسین عشق را

بغضی شویم و صاعقه­ای آرزو کنیم

 

از رود زرد و خجسته پاییز بگذریم

تا از بهار عافیتی گفت­وگو کنیم

.

هر جا برم با من می­آیی؟


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 0:9 |


بارون

خدا - آرامش - خونه - من - محبت - تو - زندگی - خوشبختی - بارون - بارون - بارون.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 0:5 |


با من بیا

با من بیا تا کوچه سبز اقاقی


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 19:39 |


هیچ سالی این طور نبودم

«چه خواهد کرد با ما عشق» نه، چه خواهد کرد با ما خدا؟
سرنوشت­مون رو شب نوزدهم اندیشید، شب بیست­و­یکم نوشت و شب بیست­و­سوم امضا کرد.
اضطراب بچه­هایی رو دارم که قراره چند روز دیگه کارنامه­شون رو بگیرن.
دوست دارم مقدرات خدا رو بدونم، قبل از موعد مقرر.
هیچ سالی این طور نبودم.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 18:55 |


قدر بدانیم

قدر این روزها و شب ها را بدانیم
و دعا در حق همدیگر را فراموش نکنیم


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 14:52 |


سلام

سلام
این سلام، نه به هیچ­کسِ، نه به همه کس، نه به هیچ آدمِ دیگه­ای.
این سلام، به خداست.
سلام، خدا
خدایا؛ چرا با این همه قدرت، با این همه دارایی، یه تلفن نداری؟ که آدم وقتی داشت از فشار زندگی متلاشی می­شد، به­ت زنگ بزنه.
شاید هم داری و ما نمی­دونیم.
فرقی هم نمی­کرد، اگر هم می­دونستیم حتما اگه زنگ می­زدیم، یه کسی، یه فرشته­ای، گوشی رو برمی­داشت و می­گفت: خدا وقت ندارن، بعدا تماس بگیر.
یا می گفت: تو اصلا روت می­شه با این همه خطایی که کردی از خدا وقت بخوای؟
دوست دارم جسارت به خرج بدم و بگم، بله روم می­شه!
من بنده­اش هستم، خودش من رو آفرید.
هر چند خدا از این بنده­اش، خیلی راضی نیست؛ اما من هستم.

کمک­مون کن.
مگه نمی­بینی؟
مگه نمی­شنوی؟
کجایی؟
تو آدم نیستی که دوست داشته باشی بعضی وقت­ها خرد شدن کسی رو ببینی.
داریم خرد می­شیم­ها! به دادمون برس.
عالم محضر توست، محضرت برام بی­حاضر شده، خودت رو نشون بده.
ابراهیم علیه­السلام تا ندید، یقین نکرد، از من چه توقعی داری؟
خودت رو، مهربونی­ت رو ، گذشتت رو، قدرتت رو به­مون نشون بده.
منتظرم نذار.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 18:0 |


دعا کن

امام على عليه‏السلام:
نَوْمُ الصائِم عِبادَةٌ وَصَمْتُهُ تَسبيحٌ وَدُعاؤُهُ مُستَجابٌ وَعَمَلُهُ مُضاعَفٌ. اِنَّ للصائِمِ عِندَ اِفطارِهِ دَعْوَةً لاتُرَدُّ
خواب روزه‏دار عبادت، سكوت او تسبيح، دعايش پذيرفته و عملش دو چندان است. دعاى روزه‏دار به هنگام افطار از درگاه خدا رد نمى‏شود.
(شرح‏ نهج‏البلاغه20/299/417)

می­بینی، حضرت علی(ع) هم می­گه خدا دست رد به سینه آدمی که از صبح نخورده و نیاشامیده نمی­زنه. دعا کن.
اگه گره کار باز نمی­شه از اینه که ما در خواستن­مون کوتاهی می­کنیم، نه این­که خدا نمی­بینه.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 15:52 |


شروعی تازه

هر لحظه برای ما طلوعی تازه­ست
تكبیر به نیت ركوعی تازه­ست
آن نقطه پایان كه شما می­گویید
انگیزه ساده شروعی تازه­ست


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 15:57 |


رو به ساحل می روم

 


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 17:21 |


تقدیم با عشق

TinyPic image

صبا به منزل جانان می­رود، ز رفتن دریغ نخواهد کرد

صبا به عاشق نازک دل خبر می­دهد، ز آگهی دریغ نخواهد کرد

صبا به شکرانه آن­که قدم بر خانه بختش گذارد، وصال را ز مرغ سحر دریغ نخواهد کرد

صبا به ماه نو می­ماند و تو بدر کاملی

در این معرکه معشوق تویی، نظر از صبا دریغ مدار

جهان پیش چشم صبا، همه سهل است و مختصر

تو خود که دین و دنیای صبایی، خودت را دریغ مدار

ز شهد و شکرریزی سخنان طوطی است

که لب لعل صبا چون چشمه نوشین است

ای طوطی خوش سخن، شهد و شکر را ز لب لعل صبا دریغ مدار

مکارمی اگر هست، از حسن ظن توست، تو این حسن ظن از صبا دریغ مدار

صبا در آرزوی آن است که روزی قدم به منزل جانان گذارد، بی­غم و هراس

در این آرزو ز سیم و زر، ز اشک دیده و خون جگر دریغ نخواهد کرد

.

تقدیم با عشق، به کسی که مثل هیچ­کس نیست.


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 14:24 |


آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روزِ ماه رمضان زلف میفشان كه فقیه

بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است

زیر لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند

این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب این نقطه لب را كه به بالا بنهاد

نقطه هر جا غلط افتاد، مكیدن ادب است

 


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 17:59 |


صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

وز او به عاشق بی‌دل خبر دریغ مدار

به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل

نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی

کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است

ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

کنون که چشمه قند است لعل نوشینت

سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار

مکارم تو به آفاق می‌برد شاعر

از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

چو ذکر خیر طلب می‌کنی سخن این است

که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار

غبار غم برود حال خوش شود حافظ

تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 16:9 |


گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت

زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی

روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل

صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

یار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی


 

نوشته شده توسط هیچ کس در 15:52 |